رادمهررادمهر، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

رادمهر گل پسر مامان و بابا

اولین باران پاییزی

                              روز شنبه 29 مهر اولین رحمت الهی شامل حال ما شد. یه نم بارون خیلی قشنگ. این روزا یکم هوا سرد شده . و چون سرما خورده بودی بردیمت دکتر و اولین باروون رو دیدی. راستی دکتر بهت دارو نداد گفت لازم نیست. و اینکه وزنت 4800 البته با کلی لباس قدت 56 و دور سرت 38 اینم یه عکس از همون روز که 56 روزته و عاشق کریرت هستی مخصوصا این عروسکایی که بهش آویزونه                  &nbs...
29 مهر 1391

40 روزگی

                                                                      روز ١٣ مهر ٢ تاییمون رفتیم حموم چهلگی. البته تو رو مامان جون و بابا رسول حموم کردن. عافیت باشه گلم. اینم عکست بعد از حموم که بابا رسول هم حسابی پوشوندتت. کلاه، دستکش، جوراب          &n...
18 مهر 1391

یه جشن کوچیک دیگه

روز ١ مهر تولد مامانی بود و من ٢٤ ساله شدم خیلی خوشحالم که امسال تو  هم توی تولدم هستی و در آغوشمی. دوستت دارم روز 4 مهر بردیمت دکتر و ختنت کردیم.  عمه بهاره هم بردیا رو آورده بود . خلاصه اینکه هر 2 تاتون کلی جیغ و فریاد زدین و گریه کردین.  اما خوب چاره چی بود مجبور بودیم این کار رو بکنیم دیگه ببخشید مامانی.  اما خیلی زود خوب شدی.  این عکس هم مربوط میشه به فرداش که نمیدونم چرا اینقدر عصبی هستی که داری موهات رو میکشی   ٥/٧/٩١ روز جمعه هم یه جشن کوچیک واستون گرفتیم که مصادف با تولد امام رضا(ع) بود.          حسابی به کیک چشم دوخته بودی. ...
7 مهر 1391

روز تولد جوجه کوچولو

٢/٦/٩١ بود که واسه آخرین بار رفتم دکتر تا وقت زایمانم رو بده. تاریخ زایمانم شد ٧ شهریور.(عکس سونو رو هم بیمارستان ازم گرفت) کلی از کارام رو گذاشته بودم واسه شنبه و یکشنبه.یه سری خرید و آتلیه و آرایشگاه و ......       روز ٤ شهریور بود ساعت ١٩ که کیسه آبم پاره شد و من،مامان جون،خاله ساناز و عمو احسان راهی بیمارستان شدیم. اما وای چه اتفاق وحشتناکی تصادف شده بود حدودا ٥ کیلومتری ترافیک بود. بالاخره یه کم ترافیک روون شد و راه افتادیم وای خدای من دردسر ،پشت درد سر توی سربالایی ماشین خاموش بود همه ترسیده بودیم مخصوصا خاله ساناز. خودم از همه کمتر استرس داشتم، دلم خیلی قرص بود.دقیقا همون جایی که تصادف شده بود ماشی...
4 مهر 1391

اولین سالگرد ازدواج مامان و بابا

                                           ٢١شهریور سالگرد ازدواج مامان و بابا بود و ما یه مهمون ویژه  داشتیم که یه هدیه خیلی خیلی خوب از طرف خداست و اون کسی نیست جز یکی یه دونه خودم پسر گلم 1000000000تا بوس واسه عزیز دلم و یه جشن کوچولو خونه مامان جون (مامان من ) گرفتیم     ٢١/٦/٩١  این بره های ناقلا رو هم عمو احسان واست گرفته بود.مسییییییی ٢١/٦/٩١ ...
21 شهريور 1391

روز خنده و گریه

تازه فصل سخت امتحاناتم تموم شده بود که رسول اومد دنبالم و  واسه همیشه با  خرمشهر خداحافظی کردم . آخه این ٣ سال و نیمی که اونجا بودم واقعا بهم سخت گذشت البته به جز خاطرات شیرین خوابگاه با دوستای گلم.توی دلم غوغایی بود. انگار میدونستم یه خبراییه. توی خوابگاه همه دوستام میگفتن بارداری من هم میگفتم نه بابا چه خبره به این زودی.خلاصه وقتی اومدیم شیراز قرار بود برم آزمایش که اون روز تعطیل بود آخه روز اربعین بود من و رسول و دوستام  که از اصفهان اومده بودن رفتیم شاهچراغ. از یه طرف دعا میکردم که فردا که میرم آزمایشگاه  جواب منفی باشه از یه طرف یه حس قشنگ واسه مامان شدن داشتم.خلاصه روز 25 دی 90 رفتم آز بدم همش میگفتم خدا ک...
2 شهريور 1391